من می‌گویم من، بی‌هیچ باوری*

* … لگن‌ها مال من نیستند. اما می‌گویم لگن‌های من. همانطور که می‌گویم تختخواب من، پنجره من، همانطور که می‌گویم من … کسی می‌گوید: «تو»؟ این تقصیر ضمایر است. هیچ ضمیری برای من وجود ندارد. نامی برای من وجود ندارد … .
نام‌ناپذیر- ساموئل بکت

پله‌هایی که نیستند را با چنگ و دندان بالا می‌روم و به خرابه‌های کف و سقف نگاه می‌کنم. مامان له شده بود. امید نصف. کیارش نیست، همان دیروز بعد خون بالا آوردن‌های من رفت به مرکز زلزله. صدای نق نوزاد است، می‌کشانم بالا تنم را که خراش برنداشته هم و از در خانۀ زن و مرد جوان‌مرگ سیاه‌بخت یک‌راست صدا و بچه و اتاق سفید غبارزده را پیدا می‌کنم.
خون می‌رود. تخت را خیس می‌کند. تخت زیرم است. بین ما، دامن چین‌دار سفیدم. چشم‌های بسته، مژه‌هایم به سمت نور خنک صبح کشیده می‌شوند. بیدار بوده‌ام، بچه روی شکمم تکان می‌خورْد و ناخن‌هایش از نازکی لباس به تنم کشیده می‌شد. چشم‌هایم بسته. دست به گردی کوچک سر «ترانه» می‌کشم، موهای نرم از لای انگشت‌هام لیز می‌خورند. ترانه‌ها دخترند یا پسر؟ می‌خواهد جابه‌جا شود، دست و پایش را از دو طرف می‌کشد و سرش را بلند می‌کند، باز همان‍جاست و هن‌هنش بوی غر نمی‌دهد. خون تازه آمده، امروز چندم است؟ دیروز هفدهم بود، امروز چندم است؟
دیروز هفدهم است. قلابِ دست‌ها به کمرم می‌کشندم پایین. قطره‌ها پخش در هوا. بینی‌م تیر می‌کشد و چشم‌هام داغ می‌شود. باید یادم برود نفس بگیرم. انگشت‌هایم باز، خالی را چنگ می‌زنند. باید پاشنه می‌کوبیدم طرف امید و هلش می‌دادم عقب. دست‌ها کمرم را ول کردند. رسیدم روی آب. سرفۀ خیس. امید مانده بود آن زیر. میان سرفه‌ها دستم را در هوا تکان و زیر را نشان دادم. تن‌ها بالا و پایین می‌رفتند. پاهاشان می‌دویدند. دو نفر پریدند امید را کشیدند بالا. گرد شده بود و کبود. کف زمین خواباندنش. آفتاب بالا آمده و چشم را می‌زند. وزنم را ول می‌کنم روی آب تا برسم لبۀ دیوار. نوک انگشت‌ها بی‌وزنی‌م را روی آب بی کمترین تقلا، شنا می‌کنند. موهای گره‌خورده روی صورتم ژولیده‌اند. زیر آب می‌روم گردنم خم به پشت می‌آیم بالا. نرسیده به رو؛ دست‌ها قلاب دور ران‌ها می‌کشندم زیر باز. تنها قلپی آب و هوا با هم کشیدم تو. خسته‌ام. بی هیچ تکانی، پاها را جفت می‌چسبانم و می‌گذارم مایعِ بینشان آرام از میان آب راهش را زرد، سبز، قرمز پیدا کند. دست‌هاش روی ران‌هام قفلند و سایه را می‌بینم چطور پا می‌زند تا کفی که پیدا نیست. خاطرم هست باید دست بجنبانم و بچرخم و بکشم چشم‌ها را سمت لکۀ روشن لرزان آن رو تا سایه سبک‌تر شود و با دو حرکت ساده برسیم به سطح. آب بپاشد به اطراف از شکافتن روی دریا و موهام شلاقی شوند در زمینۀ آبی و بعد برق نقره‌های آب در خورشید. این‌ها کار من نیست. من فقط باید برسم به سطح. یا دست‌کم همین حالا سرم را تکان بدهم چپ و راست و چنگ بزنم به دست‌ها رو کپل‌هام و انگشت‌ها را باز کنم و آب را بی‌فایده هم بزنم. هر چه بود نباید اینطور چشم‌ها را می‌بستم. نمی‌شود ماهیچه‌ها را لخت ول کرد آنقدر که جریان زرد از لای پاها رها شود.
ران‌ها رها شد. ناخن‌هایی از دو طرف در گوشتم فرو، می‌برندم سوی تکه ابرهای سفید. قبل از رسیدن به نور، لب‌ها را باز کردم و زبان چرخاندم دورشان. از بینی آب را کشیدم تو و کمتر از لحظه‌ای بعد است که باد می‌خورد به پره‌هاش. داد سیامک بلند بود: «کات. کات.» لب‌هاش خون افتاده و اخم‌هاش درهم، هوارش به سمتی‌ست. بگویند کیارش بیاید.
می‌لرزم. باد می‌رود در حلزون و از گوش دیگر بیرون می‌آید. بوی کیارش می‌آید و دست‌هایم را فکر می‌کنم دراز کرده‌ام سمتش. خم شده رویم، مطمئنم، خم شده رویم و ناسزاها را سمت دیگری پرت می‌کند. آشغال‌ها حواسشان کدام گوری‌ست؟ آن دوربین را برای چه غلطی فرستاده‌اند زیر؟ بینی‌م داغ می‌شود و ته حلقم تلخ، خون بالا می‌آید با دو گالون آب زردشده از جریان‌های آب گرم و کیا می‌چرخاندم. خسته‌ش کرده‌ام دیگر و نمی‌تواند ببیند این وضع را در جمع، جلو زیردست‌هاش. سرش نچرخیده، همه را با من است. حلزون‌ها می‌خزند و رد نمناکی جا نمی‌گذارند. جم نمی‌خورم. چشم باز کرده‌ام قبل‌تر. نگاهش نمی‌کنم و می‌خواهمش. دوربین‌ها جمع می‌شوند.
می‌لرزم. منتظرم کیارش بویش بیاید اما بوی خاک است و گچ. از جا می‌پرم و پرت می‌شوم زیر پایۀ میز نوشتن. سه‌گوش رستگاری. آوار. مامان، خروس که می‌خوانْد پا می‌شد و می‌آمد یکراست اتاقمان، می‌انداخت خودش را روی من و امید. ما جیغ می‌زدیم و خنده‌مان بند نمی‌آمد. هر روز هر روز می‌افتاد رومان و ما دست و پا می‌زدیم تا از زیرش بیرون بیاییم و بعد هر کس زودتر جیشش را تمام می‌کرد موقع رفتن به استخر، جلو می‌نشست. کتابخانه افتاد. کتاب‌هاش پخش. آینه شکست. کشو‌های میزتوالت تا نیمه بیرون آمدند. دیوار ترک خورد. پنجره پرت شد در حیاط. دیوار ریخت. باد تو آمد. دیوار ریخت. دیوار خراب شد و ریخت. کاغذدیواری جر خورد و صورت امید نصف شد. من آن بالا، روی شانه‌های دو نفر دیگر در آب ایستاده بودم هنوز و بینی‌م گشاد شده بود از نفس‌نفس زدن و صدای کف زدن جمعیت می‌آمد. من بالاسر کل تیم در آب دست‌هایم را رو به سقف سالن باز کرده‌ام و لبخندی بزرگ حلزون‌ها را به هم وصل کرده. صورت امید نصف شده، دست‌هایم را روی سرم می‌گیرم و خم می‌شوم در دلم. بیمارستان را محکم‌تر می‌سازند حتما، بخش ضربه‌های وارد به خایه را محکم‌تر. همۀ چیزهایی که می‌دانم در سرم تکرار می‌شوند و من گردنم را خم کرده میان ران‌ها می‌پوشانمش. چارچوب در، کاش مامان یادش باشد. باد تو‌ آمده از لای ساق‌هام می‌پیچد زیر پیرهن و بو را می‌برد از در که ضربه‌هاش زمین را می‌لرزاند به راهرو، می‌پیچد به راست و دوری می‌زند از کنار مجسمه‌ها و از سوراخ کلید چوبی اتاق می‌رود بین قفسه‌ها تا روی تخت و از تنگی چپ بینی مامان می‌‌رود تو، که آوار آمده و من خنده‌کنان از زیرش دست‌وپا زده‌ام بیرون و خوبم. مامان من خوبم. امید نصف شده و من خوبم.
امید یک‌سوی تخت نشسته، حرف می‌زند، نمی‌فهمم. نمی‌فهمد که نمی‌توانم بخوانمش به این سرعت؟ با این تکان خوردن‌ها و سر خم کردن‌ها. پنجره را نگاه می‌کنم. کرکره‌هاش را داده‌اند بالا، چند دقیقه پیش پرستار آمد، قرص‌ها را ریخت کف دستم و بعد نخ کرکره را کشید بالا. هوا گرم می‌شود کم‌کم و از پنجره هم پیداست؛ از پشت پنجره که سبز شده، کاش قبلش صدای برگ‌ها را گوش داده بودم. لب‌هاش را امید به هم فشار می‌دهد و چشم‌هایش خیس‌نشده محکم پاکشان می‌کند. سر می‌چرخاند آن طرف تخت و بلند می‌شود. مامان آمده، پشتش دایی و بعد کیارش، مچاله‌شده. مامان تندتر نمی‌تواند، می‌آید سمتم. پای تخت نرسیده می‌نشیند کف زمین و زار می‌زند. سرش پایین است، کیارش و دایی که کشاندندش به صندلی فهمیدم. جان ندارم. می‌خواهم بگویم: «مامان توروخدا … به‌خدا گه خوردم … » اشک‌هام می‌ریزند، صدای خودم را نمی‌شنوم. صدای آب مانده در سرم و پیچ‌واپیچ گوش‌ها را پر کرده. «مامان من خوبم … ببین خوبم» دست می‌کشم به گونه‌ها و خیسی را از خنده‌ام کنار می‌زنم. کیا پشت می‌کند، از اتاق می‌رود و امید پایین پاهای ظریفی که روزی دوتایی روشان می‌ایستادیم و راه می‌رفتند، افتاده. دایی شانه جفتشان را می‌گیرد. شاید تسکین من در سکوتم بود. چشم‌هایم را می‎بندم. سه روز کما بعد از پمپاژ قطره آخر جلبک‌ها از ریه‌هام و حالا به‌هوشم و بی‌گوش. همه از یک شوخی بامزه من و امید؛ که هرکه پایین‌تر غواصی کند بی‌کلاه، موقع برگشت از جزیره سکان دست اوست. سکان دست من است حالا برادر جان.
خورشید بالا آمده. بوی گاز می‌آید. زیر نرمی بازوهاش را می‌گیرم و می‌نشینیم. اتاق سفید است، از گچ یا خودش و پارچه‌های نازکِ دو طرف تخت را لایه‌ای غبار پوشانده. سرم را از میانشان رد می‌کنم و می‌ایستم. قناری‌های سبز و سرخ و زرد از سقف آویزان چندتاشان کج شده‌اند و پایین‌تر از بقیه تاب می‌خورند. بادی در کار نیست، هوا ساکن است و سکوت زیرِ آبی گوش‌هایم را فشار می‌دهد. ترانه را چسباندم به سینه‌ام. قبلش نگاه کردم به صورتش. سرش را نمی‌تواند صاف نگه دارد و سر جاش می‌جنبد. زبانش مانده میان لب‌ها و حباب درست می‌کند. نمی‌دانم مردمکش که روی من مانده می‌بیندم یا تصویرهایی درهم از چشم‌هاش می‌گذرند. می‌چسبانمش به تنم و از هزارتکه آینۀ راهرو می‌گذریم. باقی اتاق‌ها آن طرفند، از این در خانه می رویم پایین. از جلو مامان رد می‌شویم. پله‌های شکسته و پارچه‌های پیچیده دور پنجۀ پاهام نمی‌گذارند درست قدم بردارم. پله نیست و می‌نشینم، سر می‌خورم به‌زور تا زیرزمین. همه رفته‌اند و انگار در قفل نیست. ترانه را می‌گذارم لب طاقچه و دامن سفید چین‌دار را می‌کَنم. هوا خنک است. اینجا همه‌چیز تمیز و دست‌نخورده مانده. زیر زمین، زیر آب. هواکش استخر هنوز می‌چرخد و نور را هم می‌زند. بغلش می‌کنم، برهنه؛ می‌نشانمش لب آب و می‌خزم تو. آب یخ است، دانه‌دانۀ پوستم را درش مخفی می‌کنم و کیارش مچم را می‌گیرد. از زیر کمرم را می‌چسبد و سفیدی دندان‌هاش را به صورتم می‌کشد. تن داغش آب را جوش می‌آورد و دیگر از نگفتن‌ها خسته نمی‌شویم. ترانه را بلند می‌کنم می‌کشم پایین. چرا نمی‌لرزد؟ این بچه گریه بلند نیست. کمی عقب عقب می‌رویم و یک قدم جلو و باز دو تا به پشت و یکی جلو. بلندش می‌کنم در هوا و سرم زیر آب یک دور می‌چرخم و امید از میان پاهام رد می‌شود. سر می‌خوریم، سر می‌خوریم و می‌چرخیم آن کف دور هم و ردی سرخ، نازک و پهن، میان آب کش می‌آید و گره می‌خورد.

.

[پست اول ناقص شد، هادی موزیکی که بر اساسش داستان را نوشته بودم از روی Soundcloud برداشته.]

Advertisements

موسیقانوشت

پست بعدی به کمتر از دو سال پیش برمی‌گردد.
زمانی که سودای روزی نویسنده شدن را در سر می‌پروردم. وبلاگم را بسته بودم چون آنچه روی کاغذ می‌آمد ارزش پخش شدن را نداشت.

حالا سودای دیگری در سرم می‌چرخد: راهی را که برای نوشتن در کمتر از دو سال پیش رفتم باز و باز بروم.
با رها کردن ذهنم در یک قطعه موسیقی خاص با واژه‌ها برقصم.

عنوان دلبخواهی

 بی درج عکس، حذف فکر، ساختمان جملات؛ تنها می‌نویسم. بی ترس از این همه سال ننوشتن. بی ترس از آنکه چه بد خوانده خواهم شد. می‌نویسم که چه بدحالم و چه خوشحال

زندگی رویی را نشانم می‌دهد که هیچ انتظار دیدنش را نداشته‌ام.

کاش نخوانیدم. ندارم کسی را که برایش تعریف کنم، این است که می‌نویسم امروز

زندگی نامه l

من دیشب حالم بد بود، ویسکی خوردم، خوب شدم و تا نیمه شب رقصیدم. لاک های سیاه به دست هایم می آیند، حمام کردم و تکه تکه کندمشان. گاهی خواب هایم را فراموش می کنم. دیشب را اما همه ی حس های لیز و گرم و آرامبخش بوسه های پشت oovoo ، با چشمانی که اوج فوران این حس ها را تاب نیاوردند و باز شدند، به خاطر دارم. یک بار پارسال با طرحی که هنوز هم دوستش دارم در مسابقه شرکت کردم، امسال با طرحی که می دانم برنده نمی شود باز هم شرکت می کنم.
.
من برای کسی که شاید لیاقتش را هم داشت، جر خوردم و «شرایط»؛ جر خوردنم را با لبخندی مادرانه نگاه کرد. بزرگ شدم اما غمگینم … و روزی خواهد رسید که غمگین نخواهم بودن.

Autumn’s Child

چنان روزهایم در گنداب خوشرنگ و بوی مجاز فرو رفته اند که با لمس بازوهایم وقتی نشسته روی صندلی پاهایم را بغل می گیرم و به صداهای دلنشینی که یک بار بیشتر وجود نداشته اند و بارها و بارها تکرار می شوند، گوش می کنم، چشمانم را می بندم؛ از واقعی بودن این «لمس» شدن/کردن ضربانم بالا می رود … یاد پرانول های با دلیل به خیر … پرانول های واقعی به خاطر دلایل واقعی …
دلیل فرو رفتنم در هرآنچه غیرواقعی ست … روابط، لبخندها، تعریف ها، دعواها، قهر و آشتی ها، خواب دیدن و بیدار ماندن، عاشق شدن، تجسم بوسه ها، فراموشی با دیلِی قطع و وصلی شبکه، اشک هایی که از سر انگشتانم جاری می شوند، واژه هایم حرف به حرف/تق به تق، نوشتن بدون خودکار و خوانده شدن بدون وضو … دلیل همه ی مجازی که زندگی می خوانمش، تو هستی که واقع نمی شوی؛ و من عینک به چشم بر هوا دست می کشم.

ک . ا . بوس

.
صدای کوبیده شدن موج به ساحل می آید … اشتباه نمی کنم … کف های سفید را وقتی آب به دریا برمی گردد می بینم؛ پاهایم برهنه اند. در شن های خیس فروشان می کنم و تق تق های کوچکی را زیر ناخن هایم از لغزش دانه های ماسه روی هم حس می کنم. باد هم می وزد. سرد نیست اما. موهایم بلندند، حتما خیلی گذشته … سرم را بیشتر در بالش فرو می کنم … دریا مثل همیشه ی تست های یونگ، متلاطم و تیره است و من نمی ترسم؛ تنها حسی مرموز پره های بینی ام را می لرزاند و بوی خوشایندی، خوشبوتر از «قهوه» را با لذت تو می دهم … مغزم از حس «دریا» تیر می کشد، می دانم می دانی چه حسی و چه تیر کشیدنی است.
ته مغزم نگرانم از کرم های ریزی که میان ماسه ها و پاهایم می لولند و نگرانم که حسشان نمی کنم، نمی دانم «هستند» یا چون اثری ازشان نمی ماند از بچگی مطمئنم میان انگشتانم و تق تق ماسه ها می لولند. دست هایم پیر شده اند و ناخن هایم بلند و کشیده اند. اما صورتم جوان و زیباست و از تصمیمی غم انگیز می درخشد … غمی مصمم شاید.
صدای خنده هایت در سرم تکرار می شود، طنین قهقهه های تو با ذهن مریض من که صداها را بی تصویر «نمی تواند» و تجسم فرم لب هایت میان خنده و پیدا شدن دندان های تحسین برانگیزت، حتی بدون این ادبیات زاغارت هم، کافی ست تا لب هایم به لبخندی باز شود. برقی از چشمانم می گذرد.
تو،
بوی تنت،
صدای خنده هایت،
تق تق قلبت،
جای دندان های تحسین برانگیزت و
لغزش انگشت هایت؛ همه جا می لولید. حتی سه صبح میان بالش و نفس های بیخوابم.
.
3:06
سیزده بهمن هشتاد و نه

هرچه دلم بخواهد می نویسم، اصراری ندارم خودم را ثابت کنم

من اصراری ندارم خودم را ثابت کنم
من اصراری نـدارم خودم را ثابت کنـم
من اصـراری ندارم خـودم را ثـابت کنم
من اصـراری نـدارم خـودم را ثـابت کنـم
من اصـراری نـدارم خــودم را ثـابت کنـم
مـن اصـراری نــدارم خـودم را ثـابت کنــم
من تلخ هستم اما اصراری ندارم خودم را ثابت کنم
من از تلخی خارج خواهم شد، شیرین می شوم و خنده رو و مهربان و تبریک های عید لذت بخشی خواهم سرود. اما اصراری ندارم خودم را ثابت کنم.
حتی اگر «تِق»ای که شنیدم، س م س تو بوده باشد که نیست؛ اصراری ندارم که خودم را ثابت کنم.
حتی اگر بخواهم همین قدر بداخلاق بمانم هم اصراری ندارم خودم را ثابت کنم.
خوش اخلاق شدن من به خیلی چیزها بستگی دارد مثلا اینکه تو به من زنگ نزنی چون من اصراری ندارم خودم را ثابت کنم.
شاید از من بخواهند خودم را ثابت کنم، شاید بخواهند لبخند بزنم و روی همه را ببوسم و به همه بگویم امسالشان بهتر از هر سال است؛ شاید همه از من تلفن و س م س و پیغام و آفلاین تبریک سال نو می خواهند خب من که اصراری ندارم خودم را ثابت کنم.
نامزد فلانی با شک به دختر بودنم نگاه می کند اما من اصراری ندارم خودم را ثابت کنم.
شاید بهتر باشد تا تحویل سال بخوابم چون من اصراری ندارم خودم را ثابت کنم.
.
بیست و نه اسفند هشتاد و نه
بیست و دو و چهل و شش دقیقه

شاه شمشاد قدان [نمی دانم کدامتان باعث به اشتراک گذاشتن دوباره ی نوشته های صد من یک غازم شده اید اما خدا یک چیزی میدانست که همه را از یک جنس نیافرید!]

من زیبا هستم … یکی از همان مه رویان دو عالم که عمری تمام شاعران و آهنگسازان در مدحشان سرودند و نواختند … لب هایم «بوف کور» خوانده ها را سردرگم توصیفی آشنا می کند و نخوانده هایش را گیج نیمه بازی ِ ناآشنا. دندان هایم، از مادرزاد- افتخاراتم، بی هیچ سیم و بند و بساطی، منظم و تمیز و درخشان میان لبخندهایی گاه صمیمی، به چشم نمی آیند! لبخندهایی که برای به دست آوردنشان از میان گره ی ابروانم چه دلقک هایی که نپروردم و چه دلهایی که خون نشد … لبخندهایی که در بهترین شرایط گوشه ی سمت راست لبم را بالا می دهند و یک نقطه و چند پرانتز کنارش می اندازند و اگر خیلی لطف کنند گونه های پنهانم را، به اندازه ای که اگر انگشتانت را جمع کنی سر دستانت جا می شوند، نمایان کرده اند. بر سر بینی ام میان علما اختلاف است؛ از نظر برخی «بامزه ترین» و از نظر بعضی دیگر «اگر نخندم خوب» است! حتی از حسودان کوتاه دستی شنیده ام که بر سر قوز داشتنش شرط ها بسته اند. اما خب می دانی … با داشتن چشمانی که به توصیف پدر پرسپکتیو ایران «موقع خندیدن شبیه چراغ های جلوی 206 می شوند!»؛ چه اهمیتی دارد قوز کوچکی روی بینی یک به یکم باشد یا نه! چشم هایی که دخترها را هم عاصی می کنند … رنگشان اسم خاصی ندارد و مردم را وادار می کند نگاه هایشان را بدزدند … و این ها همه روی فک هایی زاویه دار و محکم هستند که همه ی معادلاتت را برای Baby face خواندنم به هم می ریزند … به قول «قدیمی ترها» گونی بر بدنم، گران ترین لباس های پراداست و بارها درخواست های مدلینگ را رد کرده ام … من باهوش و خلاقم … حاضرجوابی ام در تضاد با سکوت سنگین و خیره ای که در تعامل با آدم ها دارم، همه را شگفت زده می کند، راه حل هایم برای وضع درب و داغانمان گاه رویایی ترین اند و من زندگیشان می کنم … قدرت و اراده ام مثال زدنی ست و اعتماد به نفسم لج همه را در می آورد … خواستار بهترین ها هستم و بهترین ها را ارائه می کنم … دغدغه های ایده آلیستی ام دهه ی پنجاهی هستند و حتی سبیل دوست دارم … خوشرویی و مهربانی در کنار این سردی و دافعه ی ذاتی تنها لبخندی گیج بر لب های اطرافیانم باقی می گذارد.

من زیبا هستم … باهوش و خلاق و خوشرو و سرگرم کننده و مهربان و پردغدغه و فعال و درسخوان و ممتاز و گیرا و دست نیافتنی … من دست نیافتنی هستم … و تو مرا در دستانت داشتی …

دست هایی که فرق نمی کرد کنترل-در- میان، صدای Denon را بلند کنند یا بر بدنم بلغزند، هوش از سرم برده بودند … انگشتانی که خشونت مردانه شان را میان ظرافتی مردانه تر مخفی کرده اند و با مهر و بی مهری شان سرمست بودم … در امتداد بدنی که از او چیزی نمی گویم مبادا نادیده ها بر ندیده ها فاش شوند.
چشمانت اما از کسی پوشیده نیست … چراغ های جلوی 206 در مقابل باز شکاری من خاموشند و شاید شکسته و تصادفی …

این آخرین چیزی ست که برایت «نمی نویسم» … گفته بودم «ما برای هم هستیم، حتی اگر برنگردی …». حالا اما نمی دانم … شاید اشتباه از پدر علم پرسپکتیو ایران باشد که رهاترین حس های جهان را در چراغ های جلوی 206 زندانی کرد … ناتوانی های خدایش بیامرزاد، در مقابل توصیف های من از بالهای باز شکاری بود که مدهوشم می کرد … این روزها فکر می خواهم … همین روزهایی که «می گذرد شادم که می گذرد»*

.

باور کنید «طبل هرچه صدایش بیشتر توخالی تر» را.
می دانم که می دانید که مدتی طولانیست بی اعتماد به نفس تر، بی ریخت تر، بداخلاق تر و کودن تر از من خودم هستم.
* قیصر امین پور

.

[بیست و هشت دی + بیست اسفند هشتاد و نه]

ده [ورژن شش]

کف دستانم منتظر روی کی برد لپ تاپ عرق کرده، منتظر بیرون ریختن حسرتی ست که او میگوید روز به روز روی کاغذ منتقلشان کن و من مشت هایم را؛ خیره به قلم و دفتر؛ کنار ران هایم می فشارم.

.

به خانه که می رسم، مانتوی سبزرنگ مدل حاملگی ام را که ندیدی اش، خیس و عرق کرده از تن می کنم … باردار ِ کودکی شش ساله که چهار ماه و دو هفته است در دلم معلق مانده و دکترها می گویند شاید مرده باشد. دستم را روی شکم تخت و سفتم می کشم و چشم هایم را به هم فشار می دهم … اولین بار شش سال پیش با لرزشی در دلم بین آب پرتقال هایی که بهشان خندیدی و دودهایی که مستقیم در حلقم می کردی، فهمیدم نطفه ای تشکیل شده و بی خبرم از اسپـ.رم هایت سوار بر دود، که به حلقم می فرستی …

مانتوی سبزرنگ زائو را به سمتی پرت میکنم و بی حوصله بند شلوار را می کشم که خودش را با کولی بازی ای تکراری روی زمین ولو می کند و گوشه ای زیر مبل نارنجی رنگ می رود، یاد تعجب تو از قد بلندم آن روز و وحشت من از تصویر کج و معوجم امروز در آینه … لبخندهای مهربانی که هوش از سرت پراند و حالا گوشه کنایه هاست که می گویند از خشونتم … شیطنت های بی موقعی که فریادت را با لذت به هوا می بردند و چهار ماه است نگاه هایم خیره مانده به دست های آدم ها … همه در هم می پیچند و با صدایی که نمی شنوم، ناپدید میشوند … من می مانم و بچه ی معلقم در شکم که می دانم نمرده، دکترها نمی فهمند شش سال یک بچه را در شکم داشتن یعنی چه … شاید آنقدر بزرگ شده که دیگر زور تکان خوردن ندارد یا شاید دهانه ی رحمم را دوخته اند و بچه حبس مانده که زاده نمی شود، یا آنقدر با بند ناف بازی کرده که دورش پیچیده و نمیتواند جم بخورد … می دانم اما که زنده است … این را از آب های شوری که همان اول قول داد هروقت توان حرف زدن نداشت به چشمانم بفرستد و هر روز می جوشند، می فهمم …  دکترها اما نمی فهمند قول و قرار با نطفه ام در شکم چه معنایی دارد …

حوله ی بنفش را خیلی وقت است استفاده نمی کنم، به حوله ی سبز- آبی روشن یک در یک و نیم متری چنگ میزنم که برایم نقش آغوش تو را از حمام تا اتاق بازی می کرد / می کند؛ شیر آب داغ را باز می گذارم و به فشار زیاد آب خروجی از شیر و آهستگی بی خیال وان از پر شدن، خیره می شوم … بین حباب ها، هزاران حس می جوشند و به سطح که رسیدند می ترکند، لرزش هایی در دلم حس میکنم اما دکترها می گویند این ها پس لرزه های مرگند؛ نبض خودم است که شکمم را بالا و پایین می برد و دیدم که شکم بعضی های دیگر هم نبض دارد اما همه آنها هم، چشمانشان شور شده و دست های آدم ها را نگاه می کنند … وان که پر نمی شود، تا قوزک پایم رسیده و باز هم جان می کند؛ کفَش می نشینم و بعد دراز می شوم … تصور میکنم خون از دهانه ی رحم بیرون میزند و به پر شدن وان کمک میکند؛ با  قطعه هایی از گوش و بینی و لب ها و انگشتان بچه ام که تکه تکه زاده می شوند؛ … به شکمم چنگ میزنم … سیگاری می شوم … ته دلم زمزمه می کند: “I’m not a perfect person / There’s many things I wish I didn’t do” … دود را تو می کشم و به امید سوار کردن اسپـ.رم هایت از درونم، بیرونش می دهم …

آن شب شب خاصی بود، امشب با شب های دیگر فرق داشت …

.