من می‌گویم من، بی‌هیچ باوری*

* … لگن‌ها مال من نیستند. اما می‌گویم لگن‌های من. همانطور که می‌گویم تختخواب من، پنجره من، همانطور که می‌گویم من … کسی می‌گوید: «تو»؟ این تقصیر ضمایر است. هیچ ضمیری برای من وجود ندارد. نامی برای من وجود ندارد … .
نام‌ناپذیر- ساموئل بکت

پله‌هایی که نیستند را با چنگ و دندان بالا می‌روم و به خرابه‌های کف و سقف نگاه می‌کنم. مامان له شده بود. امید نصف. کیارش نیست، همان دیروز بعد خون بالا آوردن‌های من رفت به مرکز زلزله. صدای نق نوزاد است، می‌کشانم بالا تنم را که خراش برنداشته هم و از در خانۀ زن و مرد جوان‌مرگ سیاه‌بخت یک‌راست صدا و بچه و اتاق سفید غبارزده را پیدا می‌کنم.
خون می‌رود. تخت را خیس می‌کند. تخت زیرم است. بین ما، دامن چین‌دار سفیدم. چشم‌های بسته، مژه‌هایم به سمت نور خنک صبح کشیده می‌شوند. بیدار بوده‌ام، بچه روی شکمم تکان می‌خورْد و ناخن‌هایش از نازکی لباس به تنم کشیده می‌شد. چشم‌هایم بسته. دست به گردی کوچک سر «ترانه» می‌کشم، موهای نرم از لای انگشت‌هام لیز می‌خورند. ترانه‌ها دخترند یا پسر؟ می‌خواهد جابه‌جا شود، دست و پایش را از دو طرف می‌کشد و سرش را بلند می‌کند، باز همان‍جاست و هن‌هنش بوی غر نمی‌دهد. خون تازه آمده، امروز چندم است؟ دیروز هفدهم بود، امروز چندم است؟
دیروز هفدهم است. قلابِ دست‌ها به کمرم می‌کشندم پایین. قطره‌ها پخش در هوا. بینی‌م تیر می‌کشد و چشم‌هام داغ می‌شود. باید یادم برود نفس بگیرم. انگشت‌هایم باز، خالی را چنگ می‌زنند. باید پاشنه می‌کوبیدم طرف امید و هلش می‌دادم عقب. دست‌ها کمرم را ول کردند. رسیدم روی آب. سرفۀ خیس. امید مانده بود آن زیر. میان سرفه‌ها دستم را در هوا تکان و زیر را نشان دادم. تن‌ها بالا و پایین می‌رفتند. پاهاشان می‌دویدند. دو نفر پریدند امید را کشیدند بالا. گرد شده بود و کبود. کف زمین خواباندنش. آفتاب بالا آمده و چشم را می‌زند. وزنم را ول می‌کنم روی آب تا برسم لبۀ دیوار. نوک انگشت‌ها بی‌وزنی‌م را روی آب بی کمترین تقلا، شنا می‌کنند. موهای گره‌خورده روی صورتم ژولیده‌اند. زیر آب می‌روم گردنم خم به پشت می‌آیم بالا. نرسیده به رو؛ دست‌ها قلاب دور ران‌ها می‌کشندم زیر باز. تنها قلپی آب و هوا با هم کشیدم تو. خسته‌ام. بی هیچ تکانی، پاها را جفت می‌چسبانم و می‌گذارم مایعِ بینشان آرام از میان آب راهش را زرد، سبز، قرمز پیدا کند. دست‌هاش روی ران‌هام قفلند و سایه را می‌بینم چطور پا می‌زند تا کفی که پیدا نیست. خاطرم هست باید دست بجنبانم و بچرخم و بکشم چشم‌ها را سمت لکۀ روشن لرزان آن رو تا سایه سبک‌تر شود و با دو حرکت ساده برسیم به سطح. آب بپاشد به اطراف از شکافتن روی دریا و موهام شلاقی شوند در زمینۀ آبی و بعد برق نقره‌های آب در خورشید. این‌ها کار من نیست. من فقط باید برسم به سطح. یا دست‌کم همین حالا سرم را تکان بدهم چپ و راست و چنگ بزنم به دست‌ها رو کپل‌هام و انگشت‌ها را باز کنم و آب را بی‌فایده هم بزنم. هر چه بود نباید اینطور چشم‌ها را می‌بستم. نمی‌شود ماهیچه‌ها را لخت ول کرد آنقدر که جریان زرد از لای پاها رها شود.
ران‌ها رها شد. ناخن‌هایی از دو طرف در گوشتم فرو، می‌برندم سوی تکه ابرهای سفید. قبل از رسیدن به نور، لب‌ها را باز کردم و زبان چرخاندم دورشان. از بینی آب را کشیدم تو و کمتر از لحظه‌ای بعد است که باد می‌خورد به پره‌هاش. داد سیامک بلند بود: «کات. کات.» لب‌هاش خون افتاده و اخم‌هاش درهم، هوارش به سمتی‌ست. بگویند کیارش بیاید.
می‌لرزم. باد می‌رود در حلزون و از گوش دیگر بیرون می‌آید. بوی کیارش می‌آید و دست‌هایم را فکر می‌کنم دراز کرده‌ام سمتش. خم شده رویم، مطمئنم، خم شده رویم و ناسزاها را سمت دیگری پرت می‌کند. آشغال‌ها حواسشان کدام گوری‌ست؟ آن دوربین را برای چه غلطی فرستاده‌اند زیر؟ بینی‌م داغ می‌شود و ته حلقم تلخ، خون بالا می‌آید با دو گالون آب زردشده از جریان‌های آب گرم و کیا می‌چرخاندم. خسته‌ش کرده‌ام دیگر و نمی‌تواند ببیند این وضع را در جمع، جلو زیردست‌هاش. سرش نچرخیده، همه را با من است. حلزون‌ها می‌خزند و رد نمناکی جا نمی‌گذارند. جم نمی‌خورم. چشم باز کرده‌ام قبل‌تر. نگاهش نمی‌کنم و می‌خواهمش. دوربین‌ها جمع می‌شوند.
می‌لرزم. منتظرم کیارش بویش بیاید اما بوی خاک است و گچ. از جا می‌پرم و پرت می‌شوم زیر پایۀ میز نوشتن. سه‌گوش رستگاری. آوار. مامان، خروس که می‌خوانْد پا می‌شد و می‌آمد یکراست اتاقمان، می‌انداخت خودش را روی من و امید. ما جیغ می‌زدیم و خنده‌مان بند نمی‌آمد. هر روز هر روز می‌افتاد رومان و ما دست و پا می‌زدیم تا از زیرش بیرون بیاییم و بعد هر کس زودتر جیشش را تمام می‌کرد موقع رفتن به استخر، جلو می‌نشست. کتابخانه افتاد. کتاب‌هاش پخش. آینه شکست. کشو‌های میزتوالت تا نیمه بیرون آمدند. دیوار ترک خورد. پنجره پرت شد در حیاط. دیوار ریخت. باد تو آمد. دیوار ریخت. دیوار خراب شد و ریخت. کاغذدیواری جر خورد و صورت امید نصف شد. من آن بالا، روی شانه‌های دو نفر دیگر در آب ایستاده بودم هنوز و بینی‌م گشاد شده بود از نفس‌نفس زدن و صدای کف زدن جمعیت می‌آمد. من بالاسر کل تیم در آب دست‌هایم را رو به سقف سالن باز کرده‌ام و لبخندی بزرگ حلزون‌ها را به هم وصل کرده. صورت امید نصف شده، دست‌هایم را روی سرم می‌گیرم و خم می‌شوم در دلم. بیمارستان را محکم‌تر می‌سازند حتما، بخش ضربه‌های وارد به خایه را محکم‌تر. همۀ چیزهایی که می‌دانم در سرم تکرار می‌شوند و من گردنم را خم کرده میان ران‌ها می‌پوشانمش. چارچوب در، کاش مامان یادش باشد. باد تو‌ آمده از لای ساق‌هام می‌پیچد زیر پیرهن و بو را می‌برد از در که ضربه‌هاش زمین را می‌لرزاند به راهرو، می‌پیچد به راست و دوری می‌زند از کنار مجسمه‌ها و از سوراخ کلید چوبی اتاق می‌رود بین قفسه‌ها تا روی تخت و از تنگی چپ بینی مامان می‌‌رود تو، که آوار آمده و من خنده‌کنان از زیرش دست‌وپا زده‌ام بیرون و خوبم. مامان من خوبم. امید نصف شده و من خوبم.
امید یک‌سوی تخت نشسته، حرف می‌زند، نمی‌فهمم. نمی‌فهمد که نمی‌توانم بخوانمش به این سرعت؟ با این تکان خوردن‌ها و سر خم کردن‌ها. پنجره را نگاه می‌کنم. کرکره‌هاش را داده‌اند بالا، چند دقیقه پیش پرستار آمد، قرص‌ها را ریخت کف دستم و بعد نخ کرکره را کشید بالا. هوا گرم می‌شود کم‌کم و از پنجره هم پیداست؛ از پشت پنجره که سبز شده، کاش قبلش صدای برگ‌ها را گوش داده بودم. لب‌هاش را امید به هم فشار می‌دهد و چشم‌هایش خیس‌نشده محکم پاکشان می‌کند. سر می‌چرخاند آن طرف تخت و بلند می‌شود. مامان آمده، پشتش دایی و بعد کیارش، مچاله‌شده. مامان تندتر نمی‌تواند، می‌آید سمتم. پای تخت نرسیده می‌نشیند کف زمین و زار می‌زند. سرش پایین است، کیارش و دایی که کشاندندش به صندلی فهمیدم. جان ندارم. می‌خواهم بگویم: «مامان توروخدا … به‌خدا گه خوردم … » اشک‌هام می‌ریزند، صدای خودم را نمی‌شنوم. صدای آب مانده در سرم و پیچ‌واپیچ گوش‌ها را پر کرده. «مامان من خوبم … ببین خوبم» دست می‌کشم به گونه‌ها و خیسی را از خنده‌ام کنار می‌زنم. کیا پشت می‌کند، از اتاق می‌رود و امید پایین پاهای ظریفی که روزی دوتایی روشان می‌ایستادیم و راه می‌رفتند، افتاده. دایی شانه جفتشان را می‌گیرد. شاید تسکین من در سکوتم بود. چشم‌هایم را می‎بندم. سه روز کما بعد از پمپاژ قطره آخر جلبک‌ها از ریه‌هام و حالا به‌هوشم و بی‌گوش. همه از یک شوخی بامزه من و امید؛ که هرکه پایین‌تر غواصی کند بی‌کلاه، موقع برگشت از جزیره سکان دست اوست. سکان دست من است حالا برادر جان.
خورشید بالا آمده. بوی گاز می‌آید. زیر نرمی بازوهاش را می‌گیرم و می‌نشینیم. اتاق سفید است، از گچ یا خودش و پارچه‌های نازکِ دو طرف تخت را لایه‌ای غبار پوشانده. سرم را از میانشان رد می‌کنم و می‌ایستم. قناری‌های سبز و سرخ و زرد از سقف آویزان چندتاشان کج شده‌اند و پایین‌تر از بقیه تاب می‌خورند. بادی در کار نیست، هوا ساکن است و سکوت زیرِ آبی گوش‌هایم را فشار می‌دهد. ترانه را چسباندم به سینه‌ام. قبلش نگاه کردم به صورتش. سرش را نمی‌تواند صاف نگه دارد و سر جاش می‌جنبد. زبانش مانده میان لب‌ها و حباب درست می‌کند. نمی‌دانم مردمکش که روی من مانده می‌بیندم یا تصویرهایی درهم از چشم‌هاش می‌گذرند. می‌چسبانمش به تنم و از هزارتکه آینۀ راهرو می‌گذریم. باقی اتاق‌ها آن طرفند، از این در خانه می رویم پایین. از جلو مامان رد می‌شویم. پله‌های شکسته و پارچه‌های پیچیده دور پنجۀ پاهام نمی‌گذارند درست قدم بردارم. پله نیست و می‌نشینم، سر می‌خورم به‌زور تا زیرزمین. همه رفته‌اند و انگار در قفل نیست. ترانه را می‌گذارم لب طاقچه و دامن سفید چین‌دار را می‌کَنم. هوا خنک است. اینجا همه‌چیز تمیز و دست‌نخورده مانده. زیر زمین، زیر آب. هواکش استخر هنوز می‌چرخد و نور را هم می‌زند. بغلش می‌کنم، برهنه؛ می‌نشانمش لب آب و می‌خزم تو. آب یخ است، دانه‌دانۀ پوستم را درش مخفی می‌کنم و کیارش مچم را می‌گیرد. از زیر کمرم را می‌چسبد و سفیدی دندان‌هاش را به صورتم می‌کشد. تن داغش آب را جوش می‌آورد و دیگر از نگفتن‌ها خسته نمی‌شویم. ترانه را بلند می‌کنم می‌کشم پایین. چرا نمی‌لرزد؟ این بچه گریه بلند نیست. کمی عقب عقب می‌رویم و یک قدم جلو و باز دو تا به پشت و یکی جلو. بلندش می‌کنم در هوا و سرم زیر آب یک دور می‌چرخم و امید از میان پاهام رد می‌شود. سر می‌خوریم، سر می‌خوریم و می‌چرخیم آن کف دور هم و ردی سرخ، نازک و پهن، میان آب کش می‌آید و گره می‌خورد.

.

[پست اول ناقص شد، هادی موزیکی که بر اساسش داستان را نوشته بودم از روی Soundcloud برداشته.]

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s